لئون مورتیر، ناشر ثروتمند، در حالی که در جنگل به سمت خانه می رود، متوجه زن جوانی به نام لولا می شود که به سوی او می آید و او را سوار خودرو می کند. لئون از این دلدادگی خوشحال و کنجکاو است. وقتی او از ماشین پیاده می شود، ناگهان مردی در مقابل ماشین ظاهر می شود و لئون ناخواسته به او برخورد می کند. تصمیم می گیرد هر دو را به خانه بیاورد تا بهبود یابند. لئون عاشق لولا می شود و هر دو در خانه می مانند. رفتار لولا غیرقابل پیش بینی است و لئون نسبت به او مشکوک و پارانویید می شود. زمانی که به دلیل خیانت همسرانش با لولا مطمئن می شود، تصمیم می گیرد با برخی از دوستان صمیمی اش یک مهمانی شام برگزار کند تا با خیانت آنها رو به رو شود و همه را از زندگی اش اخراج کند. اما وقتی فرزندش را در آغوش لولا می بیند، تصمیم می گیرد او را نیز از بین ببرد؛ نقشه ای که به طور غیرمنتظره ای به عقب می نشیند.