خط داستانی
استیون وینترپ، جوانی خوشگذران در نیویورک، تمام املاک عموی ثروتمند کاناداییاش را به ارث میبرد اما به آن توجهی نمیکند و زندگی «جشن» را در نیویورک ترجیح میدهد. او نمیداند که وکیل خانواده، فرانک گارسون، شکار در زمینهای وینترپ در کانادا را ممنوع کرده و معیشت روستاییان محلی را قطع کرده است. ماری کارتیه، دخترخوانده کشیش روستا، به نیویورک سفر میکند تا استیون را متقاعد کند که سیاست را تغییر دهد. او با او به کانادا برمیگردد، اوضاع را میبیند و ممنوعیت را لغو میکند و سپس تصمیم میگیرد در کانادا بماند. ماری به نیویورک برمیگردد تا به همسر و فرزند بیمار و رها شده گارسون کمک کند، اما همسر میمیرد و ماری کودک کوچک را به کانادا میآورد. روستاییان، کودک را به اشتباه فرزند ماری میدانند و از این «زن سرخ» که فرزند نامشروعش را به نمایش میگذارد، خشمگین میشوند و سعی میکنند او را بیرون کنند. مشکلاتی پیش میآید.