خط داستانی
فرانکا، یک فاحشه در ورشو، توسط یک دلال با چاقو زخمی میشود. او به بیمارستان منتقل میشود، جایی که دکتری که به او رسیدگی میکند و میخواهد به او کمک کند تا از گذشتهاش جدا شود، به او شغلی به عنوان خدمتکار در روستا پیشنهاد میدهد. فرانکا که میخواهد عذابهای زندگی گذشتهاش را فراموش کند، قبول میکند. در روستا او با پاول، یک پسر ساده روستایی آشنا میشود و او را فریب میدهد. پاول که عاشق شده و فرانکا گذشتهاش را به او میگوید، با او ازدواج میکند. اما زندگی یکنواخت روستایی برای فرانکا خستهکننده میشود و او که آرزوی زندگی در شهر بزرگ را دارد، وقتی پاول به مدت چند روز میرود، با مردی که بهطور تصادفی ملاقات کرده به ورشو فرار میکند و زندگی یک خواننده کابارهای را آغاز میکند. چند سال بعد او برمیگردد و یک کودک نامشروع با خود میآورد. پاول او را میبخشد و دوباره او را به خانهاش میپذیرد. اما این پایان عذاب پاول نیست....