در یک شهر کوچک غربی، قهرمان ما دورنگو زندانی خود را به زندان میبرد و سپس به سالون محلی میرود، جایی که مالک زن سالون، جوان، تنها به او چشم دوخته است. اما دورنگو تنها به نامزدش لوسی توجه دارد. چهار مرد نقابدار به مزرعه پدر لوسی حمله میکنند و مهریه لوسی را میدزدند. آنها لوسی و والدینش را میکشند بعد از اینکه پدر، نقاب یکی از دزدان را برمیدارد. یک ساعت جیبی از یکی از دزدان توسط پدر لوسی دزدیده میشود و این تنها سرنخی است که دورنگو برای انتقام از عشقش خواهد داشت... آیا با کمک جوان، دورنگو میتواند انتقام بگیرد؟