سالی که شب فرامی رسد
When Night Falls
گیورا دربارداری اداره می کند و روی گشایش رستورانی رویا می بافد. زندگی او به هم ریخته است در پی خیانت مکرر به همسرش، والدینش از هم جدا شده اند و پدرش از ناحیه ناهاری برای مدت کوتاهی میهمان است. او با همبازیان ارتشش به یاد دوران جنگ لبنان می افتد. پدرش بحران زندگی دارد و از تنهایی شهر و سبک زندگی پسرش بدش می آید. او که غیراشبانی در جامعه ی یهودی است احساس بیگانگی می کند و به خودکشی فکر می کند. در نهایت والدین گورا تصمیم به آشتی می گیرند اما تراژدی فاجعه ای را رقم می زند.