در یک منطقه دورافتاده در هند، سنتی وجود دارد که اختلافات را با مبارزه دوئل با تپانچههایی که تنها یک گلوله دارند، حل میکنند. چنین دوئلی بین شانکار و تاکور باوانی سینگ برگزار شد که در آن باوانی پیروز شد. سالها بعد، پسر باوانی، پریثوی، از لندن بازمیگردد و با پسر شانکار، گورا و دخترش، تارا، آشنا میشود و با آنها دوست میشود. در نهایت، تارا و پریثوی به یکدیگر عشق میورزند. وقتی باوانی این موضوع را متوجه میشود، میخواهد پریثوی با راجشوری، که از خانوادهای ثروتمند میآید، ازدواج کند و گورا شانکار و قبیلهاش را نابود کند. پریثوی که نمیتواند تصمیم بگیرد، در نهایت با هر دو زن ازدواج میکند و تارا پسری به نام پرتاب به دنیا میآورد. باوانی وقتی این موضوع را میفهمد، تارا و بسیاری از مردم آنها را میکشد و خانههایشان را آتش میزند. خود گورا توسط پلیس دستگیر میشود و به چندین سال زندان محکوم میشود.