بن تاکر میخواهد نقاشِ کتابهای مصوّر شود؛ پدرش پسر نوجوان را میخواهد ورزشکاری باشد. دوستانش نیز او را جدی نمیگیرند. یک شب، سفینهای به دریا سقوط میکند و بن به کمک مردی زخمی در ساحل میشتابد. توجه بیانانی او به مرد غریب در حال مرگ او را در موقعیتِ به دست آوردن دستبند جادویی «حلقهٔ قدرت» قرار میدهد