خط داستانی
هیچکس نمیتوانست توضیح دهد که چگونه این حادثه رخ داد، اما لامپ منفجر شده بود و دختر نابینا شده بود! او به یاد بوب افتاد و او را صدا کرد. او آمد. با ناراحتی به او گفت که چه اتفاقی افتاده و با وحشت از او دور شد. و در آن لحظه تصمیم گرفت برود. وقتی به او گفت که به سمت غرب میرود و به زودی به او برمیگردد، او به او چسبید. او با فریب او را تسلی داد و از خانه بیرون رفت و او را از زندگیاش بیرون کرد.