پس از مرگ تراژیک پسرش - روهیت، در یک تصادف خودرو، دکتر رانویر مالهوترا به شدت از دخترش ریا محافظت میکند. همه چیز برای ریا خوب است تا اینکه یک روز در یک حادثه کالج، ریا با آریان آشنا میشود و هر دو عاشق یکدیگر میشوند. آریان به ریا عشق زیادی میورزد و او فکر میکند که او شریک زندگی ایدهآلش است. ریا آریان را به شام در خانهاش دعوت میکند و او را به والدینش معرفی میکند. مادرش بلافاصله او را تأیید میکند اما پدرش فکر میکند که چیزی در حال اشتباه است و به ریا میگوید که از ملاقات با آریان دست بردارد. اما آریان به شدت عاشق ریا است و از ترک او امتناع میکند. وقتی ریا به او نافرمانی میکند، پدرش تصمیم میگیرد که به گذشته آریان بیشتر بپردازد. رانویر ناامید است زیرا میداند ریا به سمت چیزی خطرناک میرود.