نویسنده پیر میهایلو به همسر درحال مرگش داستانی درباره عاشقان و رمانها میگوید که در فصول مختلف سال ساخته شدهاند. برای زنده نگه داشتن او، درباره رابطههای دیگران صحبت میکند، اما اینها قرار است داستان عشق خودشان را احیا کنند. قهرمانان داستانهای او زوجهایی با سنهای متفاوتاند که به سفسی بازیگونِ بوسهها و بازی ظریف اغواگری میرسند. همسر میهایلو از این داستانها خوشش نمیآید زیرا هیچ هدف اخلاقی واقعی در آن نیست — آنها در چرخهای بیپایان میگردند. میهایلو تصمیم میگیرد داستانی تازه بگوید تا او را راضی کند. قهرمانان این داستان جوانی به نام میلُوش و میلّا هستند. با تجربهای پیشین، این دو در صحنههای خیالی شهر حرکت میکنند، از فساد و فریب آزاد شدهاند؛ به نظر میرسد عشق واقعی هنوز پیدا میشود.