خط داستانی
از طریق یک عمل مهربانانه، برانچو بیلی قدردانی عمیق ماریون ریورز را به دست میآورد که به او یک کتاب مقدس هدیه میدهد. مدت زیادی نمیگذرد که او را میبیند که در حال دزدی از اتوبوس است، اما با دیدن دختر، شرمزده میشود و کتاب مقدس کوچک را درآورده و به او قول میدهد که به طور شرافتمندانه زندگی کند. در همین حین، پدر ماریون در نقطهای دیگر اتوبوس را دزدی میکند و یکی از رانندگان اتوبوس سوار بر اسب بدون زین، به سمت کلانتر میرود. برانچو بیلی میبیند که ریورز با پول فرار میکند و وقتی صدای کلانتر و مردانش را میشنود، به خاطر ماریون به هشدار پدرش میرود. برای محافظت از او، کیسههای پول را برمیدارد و با مردان دزد به سمت مرز میگریزد. او پول را در کنار علامت مایل با یادداشتی میگذارد که میگوید: "کلانتر، من با شهرستان بیربر تمام کردم، این دزدی آخرین من بود" و به سمت مرز میرود.