این داستان در اوت 1941 اتفاق میافتد. با خط نبردی که در شرق دور است، سه سرباز که موفق به فرار از اسارت شدهاند، در پنهان شدن مشکل دارند: این سرزمین تحت اشغال دشمن است. جنگلهای محلی امن نیستند: به راحتی میتوان در آنها گرفتار شد. آیا روستاییان وفادار هستند؟ هیچکس نمیتواند بگوید. یک پیرمرد وجود دارد که پیشنهاد کمک به آنها میدهد. آیا او به اندازه کافی قابل اعتماد است؟ او ممکن است آنها را بکشد یا به مقامات آلمانی محلی گزارش دهد. هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد، اما یکی از آنها، تکتیرانداز، پسر اوست که کوچکترین و عزیزترینش است.