یک جوان از نژاد رومانی، به زادگاهش گلاستر بازمیگردد. او با مکانیک محلی، دانلیوی، ملاقات میکند. آنها یکدیگر را در آغوش میگیرند و لبخند میزنند. اما این جوان چه گذشتهای را با خود به همراه دارد؟ چه چیزی در انتظار اوست در میان مردمی که واقعاً آنها را درک نمیکند و آنها نیز او را درک نمیکنند؟ و چه چیزی در جنگل lurks میکند، در حال تماشا، ساکت، به قدیمی بودن درختان؟