یک صبح درست قبل از کریسمس، لینا از یک بیمارستان در زادگاهش تماس میگیرد و به او میگویند که مادرش در حال مرگ است. این خبر او را به سفری میبرد تا برای اولین بار در بزرگسالی با مادرش روبرو شود. لینا تمام عمرش را برای رهایی از غم دوران کودکی تاریک و گمشدهاش جنگیده است. او اکنون مجبور است با گذشتهاش روبرو شود تا بتواند به جلو حرکت کند.