جانالا داستان مردی به نام بیمل را روایت میکند که تصمیم میگیرد کمی به مدرسه قدیمی اش بازگردد با وجود این که پول زیادی ندارد وقتی کودک بود گوشه ای کلاس رو به پنجرهای شکستنی داشت و وقتی دوباره به مدرسه قدیمی خود برمی گردد احساس وظیفه میکند تا پنجره را جایگزین کند