خانواده او نیل در خانهای در حومه استرالیا به خوشی زندگی میکردند. تا اینکه یک روز سرنوشت به طور ناگهانی به زندگی آنها ضربه زد و پدر، پیتر، را از دست دادند و همسر غمگینش، داون، با چهار فرزندشان تنها ماند. در میان آنها، سیمون هشت ساله این واقعیت را انکار میکند. او متقاعد است که پدرش هنوز در درخت انجیر بزرگی که نزدیک خانهشان رشد میکند زندگی میکند و از طریق برگهایش با او صحبت میکند. اما درخت هر روز بیشتر و بیشتر تهاجمی میشود و خانه را تهدید میکند. باید قطع شود. البته، سیمون اجازه نمیدهد.