الکساندر متوجه میشود که همسرش ژولیت در حال خیانت به اوست. آنها با یکدیگر مشاجره میکنند و ژولیت در شب فرار میکند و به طور مرگباری سقوط میکند. روز بعد، بارانهای سیلآسا بدن او را میبرد. پلیس در حال تحقیق است و پدر ژولیت، پاتریک، برای فهمیدن آنچه اتفاق افتاده، ظاهر میشود. الکساندر که از اتهام ترسیده، دختر ۱۸ سالهاش، لیسون، را متقاعد میکند که او را بپوشاند. اما دروغهای او اوضاع را بدتر میکند و پاتریک نسبت به او شک میکند. این آغاز یک زنجیره وحشتناک از حوادث است.