پس از بیست سال قطع ارتباط با پدرش جک مک کارتی به کاردانی از نیویورک به بستر مرگ پدرش در کورک میرود او به محض رسیدن از یافتن پدرش زنده و سالم عصبانی است و حتی بیشتر زمانی که میفهمد نمیتواند از او جدا شود به زودی پدر و پسر مجبور میشوند با تاریخچهای دردناک دست و پنجه نرم کنند در هسته درگیری آنها انکار لاری نسبت به مرگ همسرش مادربزرگ جک است این داستان راههایی دشوار و دردناک اما اغلب خنده دار را برای برقراری ارتباط نشان میدهد با صلحی که با نفی میشود زندگی به حقیقت میرسد زمانی که لاری حقیقت دیگری را برملا میکند که به آشتی نهایی منجر میشود