پس از جدایی پدر و مادر، کارو هشت ساله با مادر و پدرخوانده اش فِلیپ زندگی می کند. اگر مادُر او صریح می گوید که دیگر پدرش را هرگز نخواهد دید، کارو بیش از هر چیز می خواهد که او برگردد. احساس رها شدگی، پناه می گیرد در کنار چاه در حیاط خانه، مکانی مخفی. در بزرگ شدن، از مادرش دور میشود و فاش شدن راز درباره پدرش که او را برای همیشه تغییر می دهد.