یک سکه همیشه دو رو دارد... کارولی و زولت بهترین دوستان، رقبای هم و در عین حال دشمنان مرگبار هستند - بنابراین آنها بخش جدایی ناپذیری از زندگی یکدیگر هستند. پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، آنها از هم دور میشوند اما پس از بیش از دو دهه، مسیرهایشان دوباره به هم میرسد. زولت، که بیکار و ناامید است، در آستانه در کارولی ظاهر میشود، که با بحران میانسالی خود دست و پنجه نرم میکند. این دیدار غیرمنتظره زنجیرهای از رویدادها را به راه میاندازد که میتواند نه تنها آنها را بلکه هر چیزی را که این دو مرد عزیز میدارند، نابود کند.