دارتا، مردی از یک خانواده فقیر، توسط والدین ثروتمند زنی که دوستش دارد، رد میشود. ناامید، او با پادشاه میمون توافقی میکند و یک مراسم تاریک را برای به دست آوردن ثروت انجام میدهد. اما در این کار، به طور تصادفی همسر و فرزندش را به زندگی پر از رنج نفرین میکند. این داستان که ریشه در عرفان اندونزیایی دارد، به بررسی گرسنگی سیریناپذیر برای تبدیل شدن به چیزی که نیستیم و مرزهایی که برای رسیدن به آن عبور میکنیم، میپردازد.