زمانی که برایان، حسابدار بیکار، به همراه پدر خانهنشین جف برای یک بازی روز با پسرانشان میرود، انتظار یک بعدازظهر آرام را دارد. اما به جای آن، آنها توسط مزدوران تعقیب میشوند و برایان—کاملاً آمادهنشده—باید از یک مانع مضحک به مانع دیگر جان سالم به در ببرد.