مردی کارمند استعمارگر با نگاهی خیرخواهانه در ایالت جنگلی کنگوی بلژیکی در سالهای پایانی حکومت استعمار سفیدی، پس از جنگ جهانی دوم، سیستمی پدرسالارانه که دولت از همه جا حضور ندارد با کار با مأموریتهای کاتولیک و شرکت خصوصی، بیشتر شرکت معدنی، همکاری میکند که با کار پولی و کارگری برای کارهای عمومی مانند ساخت جاده کمک میکند. تسلط او بر بومیان ضعیف است چون آنان تحت رهبران قبیلهای به ارثی زندگی میکنند و مالیات و کار را به دولت تحمیل میکنند؛ زور با قوه اعمال میشود. گای روابط عاشقانهای با هلن ورمارک میگیرد که از شوهرش لوک جدا میشود در حالی که همه تلاشش را روی مزرعهشان میگذارد و او با پرسنل بومی و پسرشان تنها میماند. این کار باعث تضعیف موقعیت او در جامعه سفیدپوستان میشود. او به مدیر باهوش سیاهپوست ربانیو گابریل ندزابارو و معاون سفیدپوست جاهطلب Arthur نیز وابسته میشود. اوضاع برای همگان وخیمتر میشود چون خواست استقلال سیاهپوستان مانند غنا قوی میشود و هرچه زمان میگذرد پذیرفته میشود، در حالی که دولت بلژیک به مرحلهای تدریجی فکر میکند که فردای مصلحتطلب گای از دیدگاه ایدئالیستی پشتیبانی میکند اما سایرین سفیدپوستان با آن مخالفاند، در حالی که بومیان صبر و درک ندارند و شروع به حمله به هر نماد رژیم قدیمی میکنند؛ به زودی مردم سفید و همکارانشان نیز به خطر میافتند و او حاضر به عقبنشینی نیست.