در آغاز، گفته شد مردی از شمال از دروازه پوفروژنیتزا آمده بود. او پیاده میرفت و اسب خود را با زین به همراه داشت. فضای بعد از ظهر بود و غرفههای کَشاوران و فروشندگان بندبند بسته شده بودند و خیابان خالی بود. هوا گرُم بود و مرد کلاهی سیاه بر دوش داشت. او توجه را جلب میکرد.