کل منطقه خانواده برتِه را میشناسد. وقتی درباره آنها صحبت میشود، آنها را «قبیله کولیها» مینامند. لاریسا برتهت قبیلهاش را در خانهاش پناه میدهد، از جمله ایوان، یتیمی محلی که او را مانند پسرش بزرگ کرده است. وقتی ایوان میفهمد قرار است پدر شود، تصمیم میگیرد مردی «عادی» شود. با این حال، یک فروشنده مبتلا به اختلال دو قطبی محلی، یک مأمور پلیس حسود، یک سابقه نامتعادل و ناخواسته، و یک مادرزن ماکیاولی هنرنماییشان را دارند. خوشبختانه خانوادهاش از او حمایت میکند. اما وقتی شما برتِهت هستید، برخی چیزها به ظاهر ساده نیستند.