داستان از زمانی آغاز میشود که لندرایا ون هلبورگ پس از هفت سال زندان در اثر گناه قتل معشوقهاش آزاد میشود. او به خانه و خانوادهاش در روستای کوچک ونک ساحل غربی سورمانسپان بازمیگردد، جایی که والدینش قبلاً معدن داشتند و در انفجار کشته شدند. او به این باور است که انفجار حادثهای نبوده و قصد دارد بفهمد چه کسی پدر و مادرش را کشته است. او باور دارد که گیلبرت رِدلینگهویس، که پدر پولدارش مالک املاک زیادی در شهر است، در این قتلها نقشی داشته است. خانواده ردلینگهویس همچنین قطعه زمینی به نام بلکته فِی را در اختیار داشتند که اکنون اجاره آن به پایان رسیده است و خانواده قصد دارد به جابهجا شدن جامعه رنگیپوستان برای توسعه تفریحگاه تعطیلات بدهند.