سوام، دختری که در فقیرنشین بزرگ شده، برای کمک به توآن، معاون فرمانده که او نیز برای جاسوسی در برابر آقای ها نقش دارد، به عنوان جاسوس برای پلیس در میآید. سوام به محض دیدن دنوروج، افسر خوبی که به ظاهر جذاب است، عاشقش میشود. آنها زمانی با هم روبهرو میشوند که سوام مردی را با این تصور که قصد آزار دادنش دارد به ادارهٔ پلیس میبرد. دایٔی دنوروج از گروهان آقای هاست. دنوروج دوباره با او درگیر میشود وقتی سوءتفاهم دارد که او زنمرد همدستان پدرش است، سپس او را به عنوان همسر تقلبی بهمنظور فرار از سچادا، دختر آقای ها و همسر سابقش، استخدام میکند. توآن معتقد است این فرصت مناسبی است تا سوام به دنوروج نفوذ کند و بفهمد آیا با آقای ها در ارتباط است یا خیر. سوام این نقش را میپذیرد. سوام و دنوروج همیشه با هم دعوا میکنند. او به خانهٔ او میرود زیرا او به او نیاز دارد تا هرکاری که فرمان میدهد انجام دهد و در عین حال باید در دنوروج جاسوسی کند.