داستان پسری که درون قلبش دختری کوچولوست، او از اینکه توسط هیچکس پذیرفته نشده است لرزان است مگر مادرش که او را با تمام وجود دوست دارد. پدر او مرد خوبی نیست، زیرا او را نفرت و بدرفتاری میکند. نِرا میخواهد پدرش مانند داییاش چاتچاوی باشد، تنها فرد گرم و مهربانی که او را درک میکند. تا اینکه عشق ممنوعه رخ میدهد، چاتچاوی متوجه میشود و نمیتواند به این عشق غیرعادی پاسخ دهد؛ او نِرا را انکار میکند. نِرا که با انگیزه مادرش به شدت دچار شکست و آسیب روانی شده است تصمیم میگیرد با پشتیبانی مادرش کاری انجام دهد که زندگیاش را تغییر میدهد. او عمل جراحی تغییر جنسیت را انجام میدهد که به طور کامل او را به یک زن زیبا تبدیل میکند. متأسفانه مادرش در حین عمل میمیرد. ویران شده، از بیمارستان فرار میکند. کسی که او را پیدا کرده و به او کمک میکند، داکتر بنجنگ است که او را به خانه میبرد. او اکنون مانند خواهرش زندگی میکند.