زویی یک زن عادی است که ۲۵ سال پیش با از دست دادن دخترش لبخندش را از دست داده است. او برای تأمین مخارج زندگی دو شغل دارد در حالی که شوهر و پسرش هیچ کمکی نمیکنند. یک شب، وقتی یک قایق به سرش میافتد، زویی میمیرد و تجربهای متافیزیکی دارد، درست قبل از اینکه پزشکان او را به زندگی برگردانند. دو هفته بعد، زویی، که گیج است، هنوز در یک زندگی روزمره غمانگیز و پیشبینیپذیر به سر میبرد. تا اینکه مرد ناشناسی در مقابلش ظاهر میشود... زویی شروع به دیدن افرادی میکند که به طور ناعادلانه و ناگهانی از زندگی رفتهاند. او به یک کانال ارتباطی بین دو دنیا تبدیل میشود و مأموریتش اکنون کمک به این افراد برای بستن پروندههایی است که قبل از مرگشان باقی گذاشتهاند. به تدریج، او دوباره لبخند گمشدهاش و عشقش به زندگی را از طریق پذیرش مرگ و دیگران، و همچنین از دست دادن شخصیاش پیدا میکند.