انکور دختر زیبای یک افسر بلندپایهٔ کامبوج است. پیش از تولد او، پدرش یک ببر را کشت و روح ببر در وجود او باقی میماند و وقتی او به خشم میافتد، درونِ او تسخیرش میکند. مبارزهای درونکشوریِ کامبوج موجب میشود که انکور و دوست/حراستچی او، کوتیا، به سمت تایلند فرار کنند. در خلال سفر، آنها از هم جدا میشوند و بهتصادف انکور بهعنوان شاهدی مهم در قتل همرزمان پونکوگ کان توسط ماؤنت لیت درهممیآمیزد. سرانجام انکور به اردوگاه پناهندگان در تایلند میرسد و تنها منتظر کوتیا است. در آنجا با پونکوگ کان روبهرو میشود که بهطور مخفی برای بررسی پروندهٔ چند سلاح جنگی گمشده و کشنده که ممکن است با فساد چند افسر ارتباط داشته باشد، فرستاده شده است.