سرگرد پلیس پاول سمیِونوف در یکی از مناطق مسکونی سنت پترزبورگ خدمت میکند. پاول عادت دارد درگیریهای مزمنِ مست را جدا کند و به ندرت به خانه بازگردد تا بازداشت دیگری انجام دهد. او میداند اگر فکر کند و بحث کند، به سادگی کشته میشود. و عادت دارد اول عمل کند و بعد با بررسی قضیه را حل کند، چون واقعاً میخواهد زنده بماند، چون همسرش یولیا و پسرش ساشا در خانه منتظر او هستند. با به خطر انداختن جانش، دختر یک بازرگان را نجات میدهد. در ازای این قدردانی، لترشِف، پدر دختر، انتقال پاول به ناخسِکیِ پروسِکِت را فراهم میکند، به مرکز شهر که خدمترسانی در آنجا پر سود و با ارزش است... و بهزودی پاول مشکوک میشود که انتقالش به منطقهٔ مرکزی با نقشههای دوربرد لترشِف انجام شده است. و وقتی پاول رد پای قاتل مرموزی به نام رافائل را دنبال میکند، همه چیز کاملاً به هم میریزد. اما در شرایط دشوار، پاول همیشه میتواند به دوستانش از محلهٔ خوابگاه تکیه کند.