صد سال قبل از ساییوکی، کودکی اهل بدعت با چشمان طلایی به بهشت برده میشود و به مشیت الهه کوچکی به نام کنزن پسرخوااه رحمت، کنزن، که برادر کیانزون بوساتسوکریست، سپرده میشود. کنزن در نهایت او را «گوکو» مینامد. گوکو با دو اله کوچک دیگر، ژاندارم تنپو و ژنرال کنرن از ارتش غربی بهشت و پسری که به نظر همسن او میرسد، شاه جنگ ناباتو دوست میشود. اگرچه گوکو در خانه جدید خود خوشحال است، بهشت نسبت به بدعتها مهربان نیست.»