در یک قطار باربری در شب، دختربچهی یتیم به نام مومو که به دنبال خانهای نو میگردد; با توقف قطار به دلیل مشکوکی، مومو مجبور میشود از قطار بپرد. او با لاکپشت کوچکش کاسیوپِیا ملاقات میکند که از این پس همراه مومو است. آنها با هم به شهر دنجی میرسند و بهمحض ورود با بیپو زمین پاک آشنا میشوند. بیپو از مومو مراقبت میکند و متوجه میشود که او دارای نعمتی خاص است: فقط حضورش مردم را مجذوب میکند و بهترینهای آنان را نمایان میسازد. تنها آقایان خاکستری اسرارآمیز، که به تدریج در شهر ظهور میکنند، از موهبت مومو تحت تأثیر قرار نمیگیرند و به کارهای تاریک خود ادامه میدهند.