یک مثل قدیمی میگوید، نخستین نسل کسب و کار را ایجاد میکند و نسل دوم آن را از بین میبرد. وقتی پدر خانواده تاناکا، یک کارآگاه خصوصی حرفهای، در میگذرد، فرزند بزرگتر و مادرگونه، سایوری، باید تصمیم بگیرد که آیا به ادامه فعالیتِ خانواده در زمینه کارآگاهی بپردازد یا خیر. با دیدن اینکه هیچ امید یا اشتیاقی از سوی سایر فرزندان کوچکترش برای ادامه کار وجود ندارد، در حال بسته شدن کسبوکار است که برادر بزرگ از گذشته، ایچِرو، بازمیگردد. او اکنون پدرِ تنها و بدبیراههای است که با حمل و نقل بار کار میکند و تصمیم میگیرد بار را به دوش بکشد و سنت خانوادگی را ادامه دهد—تنها تجربهاش این است که در کودکی به شکل پلیس و دزد بازی میکرده است. در نقش جدیدِ «رئیس» شرکت خانوادگی، به طور واضح تصمیم میگیرد به خانهای که سالها پیش ترک کرده، نقل مکان کند. آیا خاندان تاناکا واقعاً میتواند کسبوکار را دوباره زنده کند؟ یا ایچِرو برادر بزرگتر، نقشههای دیگری برای کسبوکار دارد؟